خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه دردتو از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رولباش واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه اشتباهه که می گن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرهمه من نیومدم بگم توهم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار تو می خوای برنده باشی می دونم به همه میگم ببازن جلو پات هرچی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن،بشن فدات تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای خودم آسمون هفتمت می شم تو فقط بگو، بگو باهام می آی
+
ورق خورده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 4:8 خاطرات ترک خورده عرفان
|

به تو سپرده بودمش
با هزارویک امید
وامروز برای هزارو یکمین بار
دلم را می برم
تا شکستگی اش را...
گچ بگیرند!!!
+
ورق خورده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 3:57 خاطرات ترک خورده عرفان
|

برای دل به تو می گویم، زیرا می دانم که هیچگاه تک واژگان سوخته از بغض کبودم به گوشت نخواهد رسید، به تو می گویم زیرا که جز چشمان تو هیچ دیده ای را بروی خود گشوده نمی بینم. به تو می گویم، زیرا که جز قاب خالی عکس خیالیت گوش شنوای دیگری برای فریاد بغضم ندارم. می دانم مثل هر بار بیهوده می گویم، می دانم مثل هربار به سکوت خواهم رسید، اما بازمی گویم ، باز می نویسم ، شاید روزی این سکوتها یه فریادم برسد. اینبار بی آنکه اجازه ای از سوی دلت داشته باشم می نویسم زیرا که دیگر خود را اسیررویای همییشگی نمی بینم. تنها به خاطر دل خود می نویسم که هرچه دارم از اوست. نمی دانم، شاید تمام عمر اشتباه کرده ام شاید بی آنکه بدانم خطا کرده ام و زندگی را به خطا آزموده ام، اما اینک به خود رسیده ام، به آنجایی که پیش از اینها بوده ام، به ابتدای خویش، به آغاز خود رسیده ام. اینک دیگر می خواهم برای خویشتن زنده بمانم.می خواهم برای خویشتن بگریم و برای خویشتن بنویسم. تا به حال هرچه کرده ام، هر راهی رفته ام هر فریادی سرداده ام و به هر سکوتی تن داده ام، اینک دیگر می خواهم خویشتن باشم، می خواهم آغاز کنم بی آنکه به پایانش بیاندیشم، بی آنکه از نرسیدن هراسی داشته باشم. هربار به خاطر دیگری آغاز کرده ام، هربار برای دیگری بودن بخاطر دیگری ماندن را آزموده ام این بارمی خواهم، خویشتن بودن را بیازمایم و بخاطر دل خویش بمانم، بگریم، فریاد بزنم و گاه در سکوت خویش گم بشوم وحضور تنهایی را در وجود خویش حس کنم. ۸۲/۲/۲۷ 23:10
+
ورق خورده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:18 خاطرات ترک خورده عرفان
|

تولدی دیگر بعد شکست آن شب کز حصار تمام نا مردمیها بیرون آمده بودم، آن شب که در جستجوی تک ستاره ام، در آسمان مه آلود دلم می گشتم، چشمهایم را بر آسمان دوخته و به خویشتن می اندیشیدم، به تمام روزهایی که از عمرم گذشته بود، به تمام لحظاتی که دلم را پیر کرده بود ، می خواستم گریه کنم؛ اما ، اشکی در چشمه دیدگانم نمانده بود، می خواستم به تنهایی خودم به غریبی خودم بگریم، اما تو اشک را از دیدگانم ربوده بودی، تو همه چیزم را گرفته بودی، تو هستی مرا که دلم بود به یغما برده بودی و خاکسترم کرده بودی، تو با بی حرمتی، با تمام قساوت چنان زخمهایی بر دلم زده بودی که هیچ مرحمی حتی اشک هم قادر به ترمیمش نبود. آن شب که تمام دنیا را تنها با واژه ای، در لحظه ای بر سرم آوار ساختی ، تمام پلهای امیدم را شکستی و در جاده های یٲس گمراهم ساختی! هیچ به فکر دلم نبودی، هیچ توجهی به شکست دلم نکردی، آری تو با شکست دلم ، با زیر پا گذاشتن غرورم چه لذتی می بردی و اینکه یک دل در برابر دلت قد خم می کرد و غرورش را زیر پا می گذاشت به خود می بالیدی. تو عبورم را خواستی، باشد! می روم. اما لحظه ای درنگ می کنم و بعد می روم تا بدانی که به خواست دلم می گذرم. می روم و تولدی دیگر می یابم،همچون فروغ،بعد شکست. باز منتظرم،منتظر الهیه خویش، منتظر فرشته ام .او هنوز در قلبم جای دارد، هنوز زنده است. الهیه من، سالهاست که با من است و من منتظر اویم. تنها به امید او زنده ام و دوستش دارم و تاوان دوست داشتنش هرچه باشد خواهم پرداخت، باکی نیست که او با من است. آن الهیه زیبا در قلب من است، تمام عمر، در لحظه لحظه کنارم، حضورش را در تمام وجود حس می کنم. او "منتظ́ر" است و من "منتظِر". ۸۱/۲/۲۱ 
+
ورق خورده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:11 خاطرات ترک خورده عرفان
|

من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو، تصویر می کنم

+
ورق خورده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:39 خاطرات ترک خورده عرفان
|

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟
+
ورق خورده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:19 خاطرات ترک خورده عرفان
|

باور نداشتم که گل آرزوی من، با دست نازنین تو بر خاک اوفتد با این همه، هنوز به جان می پرستمت بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد. می بینمت هنوز، به دیدار واپسین، گریان درآمدی که:«منتظر،خدا نخواست!» غافل،که من به جز تو خداِئی نداشتم! اما- دریغ ودرد-نگفتی چرا نخواست! بیچاره دل، خطای تودر چشم اونکوست! گوید به من؛ هرآنچه که او کرد،خوب کرد! فردای ما نیامدو خورشید آرزو، تنها سپیده ای زدو آنگه غروب کرد. برگور عشق خویش شبانگاه ماتمم دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟ تو صحبت محبت من باورت نبود؛ من ترک دوستی زتو باور نمی کنم! پاداش آن صفای خدائی که در تو بود، این واپسین ترانه تورا یادگار باد. مانده به سینه ام،غم تو، یادگار تو، هرگزغمت مباد وخدا باتو یار باد. دیگر زپا فتاده ام ای ساقی اجل جان تشنه ام، بریز به کامم شراب را! ای آخرین پناه من، آغوش باز کن تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را.
+
ورق خورده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:1 خاطرات ترک خورده عرفان
|

+
ورق خورده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:47 خاطرات ترک خورده عرفان
|
